محمد بن حسين البيهقي
728
تاريخ بيهقى ( فارسي )
ما و شما شمشير 1 است و لشكرها از براى جنگ فرستاده آمده است و ما اينك از بست حركت مىكنيم و بهرات خواهيم رفت . » وزير گفت : تا 2 اين قوم سخن برين جمله مىگويند و نيز آرميدهاند ، پردهء حشمت 3 برناداشته بهتر . بنده را صواب آن مىنمايد كه جواب درشت و نرم داده آيد تا مجاملتى 4 در ميان بماند ، آنگاه اگر خداوند فرمايد ، بنده بهرات رود و حاجب بزرگ و جملهء لشكر اينجا 5 آيند و كار ايشان 6 ساخته آيد و به صلح و يا جنگ برگزارده آيد 7 ؛ و خداوند نيز بما نزديك باشد ، اگر حاجت آيد ، حركت كند . امير گفت : « اين سره 8 است ، اين رسولان را برين جمله باز بايد گردانيد و آنچه بايد نبشست ، خواجه بونصر از خويشتن 9 بنويسد و ايشان را نيك بيدار كند تا خواب نبينند و بگويد كه اينك تو كه احمدى 10 مىآيى تا اين كار را برگزارده آيد » . هر دو بازگشتند ، و دو سه روز درين مناظره بودند تا با رسولان قرار گرفت ؛ جواب نامه و پيغام بدادند و ايشان را خلعت وصلت 11 داده شد و بازگردانيدند سوى خراسان روز پنجشنبه پنج روز مانده از محرّم . و روز سهشنبه غرّهء صفر 12 ملطّفهء نايب بريد هرات و بادغيس و غرجستان 13 رسيد كه « داود تركمان با چهار هزار سوار ساخته از راه رباط رزن و غور و سياهكوه قصد غزنين كرد ، آنچه تازه گشت 14 بازنموده آمد ، و حقيقت ايزد ، تعالى ، تواند دانست . » امير سخت تنگدل شد بدين خبر و وزير را بخواند و گفت : هرگز ازين قوم راستى نيايد و دشمن دوست چون تواند بود با لشكر ساخته 15 ترا سوى هرات بايد رفت تا ماسوى غزنين رويم ، كه به هيچ حال خانه خالى نتوان گذاشت . وزير گفت : فرمان بردارم ، امّا بنده را اين خبر حقيقت نمىنمايد ، كه از مهرگان مدّتى دراز بگذشته است و مرغ نيز از راه رباط رزن بغزنين نتواند رفت . امير گفت : اين چه محال 16 است كه مىگويى ! دشمن كى مقيّد يخبند 17 مىشود ؛ برخيز كار رفتن بساز كه من پس فردا به همه حالها سوى غزنين بازروم . وزير بازگشت . و قومى كه در آن خلوت بودند جايى بنشستند و بر زبان بونصر پيغام دادند كه « اگر عياذا باللّه 18 اين خبر حقيقت است ، مردى رسد 19 . خداوند را چندان مقام 20 بايد كرد تا خبرى ديگر رسد . » برفت و